*ایلیا *جوجه طلاییه من

 

 

سلام عشق کوچک و دوست داشتنی من...

با امید وکمک خدای خوب ومهربون ما جا به جا شدیم عزیزم و اومدیم مهر شهر کرج...البته الان که دارم مینویسم یه دوماهی هست که اثاث کشی کردیم..

خونمون شکر خدا خیلی خیلی خوبه ومن خیلی دوسش دارم...همسایه های خوب مهربون،آب و هوای عالی،همه چیز در دسترس،از همه مهمتر خونه طبقه پایین وقیمت مناسب که شکر خدا خواسته منو بابامجید بود...

درسته با اومدنمون از یه سری دوستامون دور شدیم ولی ما مثل قبل بهشون سر میزنیم...اوناهم اگه معرفت داشتن میان...اگرم نه که...بگذریم

جونم واست بگه تازه اومده بودیم اینجا که بردمت بهداشت...

شکر خدا همه چیزت خوب بود و وزنتم بهتر شده بود..تو ماه16وزنت11،500بود وقدت هم81

خدارو شکر نمودارت رو به بالاست...

از دندونات بگم که سه تا دیگه زده بیرون....

یکی از دندونای نیشت ودوتا از کرسی ها...واسه همین باز بد غذا شدیغمگین

شکر خدا حسابی بدوبدو میکنی و شیطون بلایی شدی واسه خودت...حرفم که کم وبیش میزنی...بلبل زبون نیستی ولی تا اونجا که بشه منظورتو میرسونی...

اسم منو بابارو خوب بلدی...وقتی چیزی میخوای حسابی خودتو لوس میکنی وناز میکنی...عاشق سیاستتم...

راستی محرم امسال و تو این خونمون بودیم...نشد نذرمونو ببریم تهران و خونه بابایی دادیم...امسال ماشاله دو برابر شده بود و خیلی هم خوشمزه البته به گفته بقیه ها...اما خودمم امسال بیشتر راضی بودم از مزشخجالت

اینم عکسای محرمت که مامانی امسال یه شور وحال دیگه داشت وبدجور دلشکسته بودآرام

 niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

عشقم اینجا هم امامزاده طاهر هست که اولین بار رفتیم پابوسش واسه کار بابا مجید نذر کردم ایشاله یه کار خوب همینجا پیدا کنه ومن نذرم ادا کنمفرشته

اینجا هم با پر پر خانوووووم رفتیم مهد کودک

اینم حموم 16ماهگی آقا ایلیا                                                                                                     niniweblog.com

اینجاهم با عمه جونی رفتیم دنبال ستایش تا از پیش دبستانی بیاریمش و تو پارک باهاش بازی کردی حسابیبوس

اینم دخمل خانوم خوشدل مامانشبوسبوسبوس

اولین نشونه های فصل سرمااااااااخندونک

اینم آقا ایلیا با دومین شال وکلاه دست باف مامان مرجانشمحبت

راستی اینو یادم رفت بگم تو ماه صفر خیلی اذیت شدیم...

اول من که از پله ها به خاطر شیطونی شما افتادم و پام رگ به رگ شد...بعدم اون شب لعنتی که من مردم و زنده شدم...بله شما با شیطونیای همیشگیت از رو مبل پریدی و متاسفانه دستت از دو جا در رفت...ترسوگریهخسته

فقط خدا میدونه اونشب تا برسیم بیمارستان من چی کشیدم...خدا به روز هیچ کس نیاره....یه هفته تو عذاب بودم تا خوب شدی مامانغمگین

خب دیگه عزیزم اینم ازامروزمون....

عمرمون داره مثل باد میگذره و ما حالیمون نمیشه...برات آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم عسلم

دوست دارم عمر من

پایان

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 آذر 1394 | 15:55 | نویسنده : مامان مرجان |

                                   

سلام عزیز دلم.....

روزها گذشت و شما بزرگ وبزرگتر شدی و الان وارد ماه 14 شدی.....

واسه خودت آقایی شدی پسره قشنگم...

از کارها و شیطونیات بگم که هزار ماشاله دیوار راست و میری بالا...انقدر فهمیده ای که کاملا درک میکنی چی ازت میخوان...اما متاسفانه خیلی دوست داری همه رو اذیت کنی و حرف گوش نمیدی...مثلا اگر دست به چیزی نباید بزنی با یه لبخند ملیح تو چشمامون زل میزنی و کاره خودتو میکنی..البته من میزارم پتای کنجکاویت اما در کل خیلی به همه چی دست میزنی..

چندتا کلمه میگی مثل بابا،ماما،دد،جوجو،پیسی،دس دس،نانای،هیس،و.....

بای بای و بوس فرستادن و ناز کردن والبته متاسفانه زدن و کامل انجام میدی...اگر کسی به شوخی گازت بگیره حتما یا گازش میگیری یا میزنیش...

از دندونت بگم 6تاش درومده وحسابی موش شدی واسه خودت....

الانم دوهفته هست که مریض شدی متاسفانه و ویروس گرفتی....

منم البته از شما گرفتم و باهم یه دوهفته ای هست افتادیم....

خیلی لاغر شدی و وزن کم کردی...بردمت پیش دکترت که شکر خدا با داروهایی که بهت دادو شربت اشتها الان دوروزه بهتر شدی عشقم

خیلی دعاش میکنم داشتم دق میکردم از قصه...دوهفته بود که لب به هیچی نمیزدی...

                   

یه خبرم دارم برات اینکه داریم جابه جا میشیم...

اگه خدا بخواد میریم کرج و یه مدت اونجا میمونیم تا خدا کمک کنه و به امید خودش کار بابایی یه خورده بیفته رو غلتک...

من خیلی برام سخته از تهران برم اما چاره ای نیست و دوست دارم باباجون یه کم آرامش داشته باشه و بتونیم کمکش کنیم...

خونه اونجاییمون از اینجا بزرگتره و بهتر ایشاله که بتونیم چندسال بشینیم و یه خونه خوب بخریم....چشمک

راستی اون هفته که بردمت دکتر قدو وزنت از این قرار بود...

قدت:79

وزنتم :10غمگین

متاسفانه هیچ پیشرفتی تو وزن نداری اما شکر خدا قدت خوبه...

اینم چندتا عکست

اینم عکس 6تا دندون خوشدلت

دوست دارم عشق کوچولوم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 شهريور 1394 | 13:46 | نویسنده : مامان مرجان |

سلام عزیز ترین موجود دنیاااااا

مامانی شکر خدا روزهای خوب پشت سر هم اومدن و رفتن تا شما به پایان یکسالگی رسیدی....

از پروردگار خوبم ممنونم که منو لایق داشتن فرشته کوچولوم دونست و شکر که زنده ام و سلامتی  و بزرگ شدنتو میبینم....محبت

پسر قشنگم....از شیطونیات که هرچی بگم کم گفتم...هزار ماشاله انقدر بلا و آتیش پاره شدی که حد نداره...هیچ وقت تو باورم نمیگنجید اون ایلیای جوجو یه روز بیاد همه زندگی منو زیرو رو کنه.... ا ز باز کردن کشوها و پرت کردن لباسهای تا شده بگیر.....تا بیرون ریختن کفشای تو جاکفشی و بالارفتن از میز وسط اتاق و تا دلت بخواد شکوندن وسایل مامان وخاموش روشن کردن دکمه تی وی و رسیورو ....اینا شده کارهای روزمره آقا...تا اینکه بری و بگردی و یه چیز جدید کشف کنی..مثله اینکه جدیدا یاد گرفتی از مبل بالا بری و روش قل قل بازی کنی یا دره کابینت و باز کنی و هرچی سبد و قابلمه و....دارم بریزی بیرون یه دونه که خیلی خوشت میاد ازش ورداری ببری یه گوشه با قاشق یا ملاقه توشو هم بزنی یه طبل بزنی باهاش...

از صحبت کردنت بگم که برخلاف مامانت صدای نازک و دخترونه ای داری و خدا اونروزو نیاره که فاز جیغ زدن بگیری...عین دخترا جیغای بنفش میزنی...

بعضی کلماتو کم وبیش ادا میکنی..بابا،ماما،دد،دودو که همون جوجو هست،کیه رو کاملا درست و بینقص ادا میکنی مخصوصا وقتی صدای زنگ گوشی یا آیفون میاد،چیه رو هم خیلی بامزه و هروقت دلت میخواد با جیغ میگی...یه چندروزم چی شده میگفتی که کلا دیگه بیخیالش شدی....

وقتی بهت میگم مثلا فلان چیز کجاست مثله اسبت با انگشتت نشونش میدی و میگی اووووننننناااااا

بازی لی لی حوضک وخیلی دوست داری و واسه من کف دستم انجام میدی وذوق میکنی خیلی... کلاغ پر و هم خیلی دوست داری انگشت کوچولوتو میزاری زمین و میگی پررررر

از رقصیدنت بگم که برخلاف مامان و بابا که اصلا اهل رقص نیستن شما تلافی درآوردی و در هر حالت با کوچکترین آهنگی سریع قر دادن شروع میکنی و جدیدا هم که پیشرفت کردی و شمالی میرقصی...دست دسی ونانای نای هم که جزو رقصته کلا....

خلاصه بلایی شدی واسه خودت...

از راه رفتنت بگم که الان یه دوهفته ای هست که کامل راه میری البته بعضی وقتها نمیتونی تعادلت وحفظ کنی و با صورت اغلب میفتی.اما در کل را افتادی شکر خدا...

راستی یه خبر مهم هم دارم بلاخره دوهفته پیش طلسم دندونت شکست و الان دوتا مروارید خوشگل تو دهنت داری...اینم عکس اولین دندونت بوس

اینجا هم دومیش کامل زده بیرون....موشی مامان

اینم یه عکست که ماله اون هفته س

دیروز بابا منو بابا مجید رفتیم پارک که یه دوری بزنیم...طوفانی شد که نگوووو

اینم عکس شما رو تاپ....محبت

خب مامانی چندتا عکس هم از شب تولدت بزارم که مهمونامون خودشون لطف کردن اومدن و برات کادو آوردن...

واقعا خوشحال و سورپرایز شدم از اینکه انقدر دوستت دارن...بابا جونی،مامانی،خاله هات و داییت...همه اومده بودن عزیزم واسه تولدت...

البته عمه ها و مامان جونی و بابایی هم اون هفته جلوجلو کادوتو دادن چون میخواستن برن سفر

                                                           

اینم یه عکس از شیطونیات...

راستی خاله فخری هم اون هفته کادوتو داد...درواقع اولین نفر بود که بهت کادو داد...دستش درد نکنه...شرمندم کرد خیلی...

برات یه چهارچرخ خرید که مدله اسبه....خیلی دوسش داری و همش باهاش بازی میکنی... اینم عکسش که ژست گرفتی روشراضی

 عکس کیک بستنی که من برات درست کردم...امیدوارم مامانتو ببخشی عزیزم نتونستم اونجور که دلم میخواست بهت کادو بدم...ایشاله سال دیگه اگر زنده بودم جبران میکنم عزیزم...

و یه عکس دیگه از گل پسرمبوسمحبت

راستی خاله مینا هم که از دوستای مامانه برات یه عالمه کادو خریده بود...دستش درد نکنه...مامانشم برات کادو فرستاده بود وشرمنده کرد منو...دست هرکس که به یاد تو بود درد نکنه...سپاسگذارم از همگیشون...

چندروز دیگه هم باید واکسن یکسالگیتو بزنیترسوگریه

از الان غصه دار شدم....اول اینکه خیلی خیلی لاغر شدی ومیدونم نمودارت سقوط داشته...دوم اینکه پای پسرم ومیخوان اوف کنن...گریه

وقتی برگشتیم برات تعریف میکنم همینجا..

راستی یه چیز دیگه...امروز هم سالگرد ازدواج مامان باباس...

خدای مهربونو شاکر و سپاسگذارم که پنج سال پیش تو همچین روزی باباتو قسمت من کرد تا به شکرانه داشتنش خدا تو میوه زندگیمو بزاره تو دامنم...

تبریک میگم به بابا مجیدت و خودم و توقه قههمحبتبوس

اینم گل خوشدلی که بابا جونی واسه مامان خرید...دستش درد نکنه خوب میدونه مامان روحش میره واسه (رز)خجالت

فعلا بای عزیز دردونم...بوسمحبت

30\4\94

امروز بردم واکسنت زدم عزیزم....گریه

خانومه تا دیدت گفت چرا انقدر کوشولو شده این عروسک من...غمگینبهش گفتم خیلی پسر بدی شده و به به نمیخوره...

گفت اکثر بچه ها این تجربه رو دارن.مخصوصا وقتی دندون درآوردنشون بیفته تو تابستون دیگه بدتر از اشتها میرن....

دستور یه چندتا غذای خوشمزه رو داد که برات درست کنم امیدوارم حداقل ازاونا خوشت بیاد...

از قد و وزنت بگم که خیلی کم وزن گرفتی مامان....

وزن=10کیلو تمام شده

قدت=75سانتی متر

دور سرت=48سانت

کلا زیاد راضی نبود...میگفت نمودارش خیلی خوب داشت بالا میرفت اما الان ...خسته

از واکسنت بگم که تو دست زدنترسو

خیلی دردت اومد و از اون جیغای بنفش که تعریفشو میکردم میزدی....تا 5 دقیقه فقط اشک ریختی و دستتو سیخ نگه داشته بودی....الهی بمیرم برات آخه سرنگ لعنتیشونم بزرگه...گریه

خلاصه دلم ریش شد تا رسیدیم خونه...اما قطره کار خودشو کرده و شما الان با چشمای خیس لالا کلدی عسلم...

اینم عکست که لالا کردی 

 

     

                                                       بوسمحبت    دوست دارم جوجه طلایی




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 29 تير 1394 | 14:14 | نویسنده : مامان مرجان |

سلام عزیز دل

بلاخره هوا گرم شد و موفق شدم ببرمت سفر....

تا الان همش منتظر بودم هوا گرم بشه...اخه شما خیلی به هوای سرد حساسی و زود مریض میشیبی حوصله

باهم رفتیم شمالآرامبا خاله سمانه و خاله نرگس وخاله لیلا به همراه اهل و عیالشون...خیلی خوش گذشت و جای بقیه خیلی خالی بود...

ایشاله خدا عمری بده بازم باهم دسته جمعی بریم..البته بگم چون تو ماه رمضون رفتیم خیلیا نتونستن بیان که ایشاله اخر تابستون بازم باهم میریم..

من به خاطر شیردهی و باباتم واسه کلیه ش نمیشد روزه بگیریم واسه همین توماه رمضون رفتیم

اتفاقا چقدر خوب و خلوت بود هیچ وقت شمال و انقدر خلوت ندیده بودم....

اونجا جنگل رفتیم دریا رفتیم،آب تنی کردیم و....

باوجود بودن تو بیشتر بهمون خوش گذشت...دوستاتم آیسان و آرنیکا جونی هم بودن و حسابی باهاشون آتیش سوزوندی....

من وخاله نرگس که همش سرمون گرم شماها بود....گیج

آرنیکا گلی هم که ازشما بزرگتره حسابی شیطونی کرد ومامانشو خیلی اذیت کرد...بیشتر دوست داشت باتو بازی کنه اما چون کوچولوعه بلد نبود واذیت میشد...

تو دریا هم اصلا نیومد...از آب میترسید و به بقیه هم میگفت نرین تو آب...بچه نگران همه بودخنده

شما هم که زیاد با آب وخیس شدن و...حال نمیکنی چندبار یه تنی به آب زدی اما زوری....ولی ساحل و خیلی دوست داری مخصوصا ماسه بازی و...

از جنگل و دار و درخت خیلی خوشت میاد و بیشتر دوس داشتی اونجا باشی...کلی ذوق زده بودی....

حالا برات چندتا از عکسامونو میزارم یادگاری..چشمک

اول عکسای خودتو میزارم نفسم

بوسبوسبوس

محبتمحبت

اینجام بابا مجید داره بهت شیر میده بخوری...خوشمزه

مامانی یواش یواش دیگه تاتی تاتی میکنی و علاقه شدیدی به وایسادن داری عسیسم...

اینجا هم اومدی خودتو پرت کردی تو بگله مامانبوس

راستی اون قرمزی پیشونیت واسه اینه که یه پشه بیتلبیت با اینکه من خیلی مواظبت بودم وکرم ضد گزیدگی بهت زده بودم،اومده بود و پیشونیه خوشدلتو بوس کرده بود و فرار کرده بود بوس

اینجام لب ساحل داری حسابی شن بازی میکنی عشقم

بازم لب ساحل...

اینم دوستت آیسان طلا...جیگر خاله

مامانی علاقه شدیدی به همسن و سالات مخصوصا دخملا داریقه قهه

آیس پک خااااله

بازم یه عکس تو جنگل...قربون اون ژستت برم من...بوس

اینجام سوار دوچرخه شدی و خیلی با اعتماد به نفس دستتو ول کردی آقا...

عکسه دوتا فرشته ناااااز

خیلی آیسان و دوست داری تا ولت میکنم بدو بدو میری سراغشو بوسش میکنی...زبونتم عین این بچه شررررا درمیاری

اینم اثار جرمتقه قهه

عکسای آرنیکا طلا

محبت

از اونجا که گفتم خیلی دختر دوستی تا تونستی ماچش کردی...اینم مدرک ...

اینجا هم دوتایی دوچرخه سواری میکردین و حسابی خوش میگذروندی...ای ناقلا...

اینم عکسای بقیه...

عکس دسته جمعیمون تو جنگل

و دریااااا

عکسایه سه تاییمون و تو و باباجونیت...

محبتمحبت

بوسبوس

خب دیگه داریم به آخرای صفحه میرسیم....اینم چندتا عکس از مامان مرجان و دردونه ش

غروب زیبای ساحل

تاتی تاتی تو آب دریا همراه با مامانی...محبت

اینم عکس آخر....

مامان جونی دیگه عکسام نموم شد نفس...

درکل سفر خوبی بود ومن خوشحال بودم که با شما و بابایی رفتیم سفر و خیلی خوش گذروندیم...

به خدا میسپارمت ای ماه تابان مامانبوسمحبت

                                                              دوست دارم طلا




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 28 خرداد 1394 | 13:33 | نویسنده : مامان مرجان |

  من از عمق وجود خود خدایم را صدا کردم

نمیدانم چه می خواهی ولی برای تو

برای رفع غمهایت

برای قلب زیبایت

برای آرزوهایت

به درگاهش دعا کردم ومیدانم خدا از ارزوهایت خبر دارد

یقین دارم....دعاهایم اثر دارد...

سلام مامانم ....بوس

چند روزی میشه که تو ماه 10هستی....

هزار ماشاله واسه خودت آتیشی شدی....جایی نیست تو خونه که کشف نکرده باشی...به همه جا سرک میکشی و دوست داری همه چیو تو دست بگیری...خیلی با دلت راه میام اما بعذاٌ پیش میاد که عصبانی وخسته میشم از دستت ولی چاره چیه...بی حوصله

اول از صحبت کردنت بگم که میمیرم واسه ادا اطفاراتخندونکالان کلماتی

مثله:دودو...جوجو

اونننننا:ایناها

آننننا:آیسان

مممااا:مامان

دد دد دد دد

جدیدا هم از برنامه موردعلاقه(چرا)حرف زززززززز رو یاد گرفتی البته با تلفظ زازازازازازاخندونک

خلاصه یه سری کلمات نافهموم دیگه که به قول بابات خارجیه از زبون خوشگلت میریزه بیرون...

از ماه پیش که یاد گرفتی وایسی تا الان تایمه ایستادنت طولانیتر شده و باترس و لرز یه قدم برمیداری...دیگه کمتر تلو تلو میخوری وقتی وایمیسی...ودستتو که بگیرم خیلی بامزه قدم برمیداری و تاتی تاتی میکنی....

چقدر این روزای خوب داره زود میگدره و تو داری بزرگ میشی...

اینم عکسای شیطونیاتبوس

خیلی سعی میکنی از میز بالا بری ...گیج

اینجاهم رفتی رو روروئکت وایسادی...کاری که جدیدأ یاگرفتی و منو صدا میکنی که تو این حالت هولت بدم...

اینم چندتا از عکسات عزیزم که مربوط به ماهه پیشته...

بوس

محبت

خجالت

اینم عکسه ایلیا وآیسان جونی

تو این ماه تولد آرنیکا جون بود...رفتیم اونجا خیلی خوش گذشت...اینم عکسات با آرنیکا و دوستات

خندونک

محبت

اینجام ژله تو دستته که آرنیکا بهت میگه این چیه و توهم بالا رو نشون میدی و میگی دودو....دودو...الکی خخخ میخوای حواسشو پرت کنی مثلا

اینم چنتا عکسه دیگت

بوس

زیبا

بوس

مامانی الان یک ماهه که بدجور داری اذیت میکنی...

اصلا غذا نمیخوری و بدجور لاغر شدی...اصلا از ماه پیش تا حالا وزن نگرفتی...گریهخیلی ناراحتم و برات همه کار کردم اما تو مرغت یه پا داره و نمیخوری که نمیخوری....

میدونم ماهه دیگه که ببرمت بهداشت خانوم دکترت دعوام میکنهغمگین

اینم حموم ده ماهگیت....

بوس

                           ودر آخر....

 

                                  دوست دارم پسرممحبت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 15 خرداد 1394 | 15:03 | نویسنده : مامان مرجان |

اینم عکس طه جونی دوست و داداشیه ایلیا طلا...بقیه عکساشم ایشاله به دستم رسید میزارم... 

دوستانی که درخواست کرده بودن عکسشو.....

ایشاله بقیه عکساشم بعدا میزارم....

خب اینم عکسای جدیدش...

محبت

محبت

خاله قربونت بره جیگررررررطلا

اینجام کاملا مشخصه که چهارتا دندون خوشدل و ناناز داره

خب اینم دوست جونی ایلیا که مثله داداشیش میمونه وهمه میگن انگار دوقلون....

محبتبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 خرداد 1394 | 21:11 | نویسنده : مامان مرجان |

سلام جوجه...

عزیز دل مادر سه ماه مثل برق وباد گذشت و شما 9ماهه شدی...

یه وروجک شیطون و بلا که نفس مامان و بند آوردی با شیطونیات...البته کارات خیلی شیرین و بانمکه اما پر از اظطراب و دلهره س واسه من که روت خیلی حساسم...

اول از حرف زدنت بگم که خیلی از کلمات و میگی خیلی خیلی بامزه...مخصوصا مامان گفتنت که فقظ موقع خواب میگی ممممممما مممممممما با یه عالمه حبابخندونک

دیگه میگی ده ده ده....س س س س.....ش ش ش ش ش .......هوم هوم هوم که معمولا میخوای کسی وصدا کنی میگی...بووووووو وقتی تعجب میکنی یا میخوای کسی و بترسونی....اووووووه ه ه ه که باباجونی یادت داد مثلا گلوتو صاف کنی که مونده تو سرت و بعضی موقع ها کلید میکنی روش و تا شب میگیقه قهه

اوایل هفت بودی که کاملا چهاردست و پا رفتن و یاد گرفتی واز اواخرش یاد گرفتی یه کار خطرناک و که دستتو میگیری به مبل و پله و...بلند میشی وایمیسیترسواین حال منه...و تو کلی ذوق میکنی وقتی وایمیسی اونم با یه دست...

تا حالا چند بار ضربه های بدی خوردی که باعث شده همش ترس و دلهره همراه من باشه و به شدت کنترلت کنم...هرچند خیلی وقتها از کنترلم خارج میشی و تنه منو میلرزونی وقتی از کوچکترین فرصت استفاده میکنی و.....

از قبل از عید بگم که حسابی منو چلوندی با خونه تکونی و امسال بدترین خونه تکونی و داشتم و با وجود شیطونیات...از شکستنه کلی فنجون و لیوان وجام و...بگم تابهانه گیریا و دسته گلایی که قبل از عید به آب دادی...خلاصه امسال سخت ترین خونه تکونی و داشتم گیج

از سال تحویل بگم که یه ساعت قبلش خوابیدی و درست همون لحظه که سال تحویل شد وبه قول معروف بمب زدن یه لحظه چشماتو باز کردی ویه نگاه به ما و تی وی کردی و باز خوابیدی...راستی اینم بگم قبل از عید سفرمو چیدم گوشه خونه مثل هرسال گفتم حواسم بهت هست اما همون لحظه که کارم تموم شد و رفتم دستمو بشورم برگشتم دیدم...سکوتتعجبترکوندی سفره رو و سیبای تزئینی و داری گاز میزنی و سفره رو کشیدی پخش و پلاو...منم مجبورشدم با دلخوری بچینمش رو میز برخلاف میلم...بی حوصله

اینم یه عکس از هفت سین امسال با وجوده تو نازنینم...

اینم سین های سفرمون که مامانی ظرفشو با ماکارونی درست کردهخندونک

اینم سبزه ای که مامانی واسمون درست کرده بود مثل هرسال که محبت میکنه...

این سبزه کوشولوعه هم من واسه گل پسرم انداختم واون یکی هم سبزه مدل کادو که واسه اولین بار درستیدم...

محبتمحبتمحبتمحبت

عکسایه عیدت عزیزم...

محبتمحبتمحبت

محبتمحبتمحبت

محبتمحبتمحبت

اینم عکسایه اولین سیزده بدرت عسیسمبوس

 عکسایه پارکه که با خاله مژگان اینا رفتیم و خیلی خوش گذشت

اونجا شما با آرتین جونی کلی تاب بازی وسرسره بازی کردی..از ذوق جیغ میکشیدی وخودتو تکون میدادی..دو سه نفرم ازت عکس انداختنبوسمحبت

 

آرتین گلی که سواره آقا ببره شدهقوی

اینم یه روز دیگه و یه پارک دیگه که با بابا مجید رفتیم..قبل از عیده که رفته بودیم خرید کنیم واسه خونه...اونجا واسه اولین بار سوار تاب شدی وکلی متعجب بودی که اون چیه...همش نی نی بغلیو نگاه میکردی که چه جوری داره تاب میخوره...

خندونکخندونکخندونک

اینم آیسان جونی ببین چقدر بزرگ شده مامانی....

امروز میخوام بیشتر عکساتو بزارم تا برات حرف بزنم...اینم عکسایه حموم 7ماهگیت...بغلخیلی تو حموم ناز و دوست داشتنی میشی...مخصوصا وقتی همه سعیتو میکنی آبی که از شیر میریزه پایین بگیری ونمیشهقه قههشاکیقربونه اون مژه های بلندت برم من...

خجالتمحبتبوس

مثله یه فرشته کوشولو لالا کردی...عاشق خوابیدنتم...هروقت خوابی میشینم نگات میکنم و خدا رو هزار بار شکر میکنم که تو فرشته کوشولورو بهم داده...محبت

اینجا باهم رفتیم پشت بوم تا تو یکم بازی کنی...حوصلت سر رفته بود...

اینم فردایه سیزده بدره که حسابی پوسته خوشملت سوخته...قربونه اون لپات برم منبوس

اینم از ادا اطفارایه با مززززززت...دلقکه من..دلغکالبته اینجا تو شیش ماهی

خندونکقه قههاینم چندتا عکس از آقا ایلیا....تاج سره مااااامحبت

بوسزیبامحبتمحبت

بوسمحبت

 

اینجا یه دل سیر ماکارونی خوردی...قه قهه

یه روز خوردی زمین و سرت قلمبه شد...زنگ زدم به بابامجید و تو داری واسش تعریف میکنی که چی شده...قه قهه

دااااااااااالی موشه

عاشقتم مامانی...قربونه اون قیافه ملوست برم من....محبتبوس

اینجام با باباجونی داری آب بازی میکنی...البته با آب پاش بنده که واسه سبزه هامهگیج

قه قهه

عشقم دو ماهی هست دست میگیری به در و دیوار و هر چی جلوراهت باشه و وایمیسی...یا رو زانوهات میشینیگیجاینم آثار جرمت....

بوسبوسبوس

اینم از دخمل خانوووووم ایلیا جونیقه قهه

اووووووووه ببین چقدر ازت عکس گذاشتم عزیزم...همشو دوست دارم...

از شیطونیات بگم که هزار ماشاله دیوار راست و میری بالا...وقتی وایمیسی ته دلم میریزه چون اکثرا میفتی..زانوات هنوز جون نداره کاملا بتونی بهش تکیه کنی واسه مدت طولانی عشقم...

غذاهم که شکر خدا همه چیز میخوری ودیوونه وار عاشقه پلویی وسوپ و دسر میدونیقه قهه

بیشتره اونایی و که میشناسی بهشون لبخند میزنی و با غریبه ها اصلا غریبی نمیکنی وقتی کسی بهت میگه حالت چطوره فوری میخوای بری باهاشگیج

از دندونم که فعلا خبری نیست..البته الان چندروزی هست که خیلی خیلی لاغر شدی و بهونه گیر...حدس میزنم کم کم وقتشه بزنه بیرون...یه کم هم ورم داره..البته بدم نمیاد دیر بزنه بیرون چون استحکام بیشتری داره اونوقت...کم کم شیر پاستوریزه میل میکنی البته کم بهت میدم...واسه صبحانه و آخر شب معمولا..

ازعید بگم امسال با وجود تو بهترین عید و داشتیم....خونمونو پراز عشق وشادی کردی...با شیرینکاریات کلی عشق میکنیم منو بابات...همه جا رفتیم و تورو هم بردیم....اولین عیده ایلیا کوشولو....بعدش سیزده بدر که عین هر سال با بابایی اکبروبچه هاو...رفتیم پامچال واونجا همه عاشقت شده بودن . حسابی هم خوش گذشت...توهم تو روروئکت حسابی ویراژ میدادی اینور و اونوررررررر...

ایلیا...عشق مامان چه زود بزرگ شدی...دلم واسه نوزادیت تنگ شده...گریه

راستی الان چندروزیه که دستتو از رو دیوار و مبل و...ول میکنی و خودت وایمیسی....راضی

قدو وزن و دور سره آقا ایلیا در ماهه نهم

عزیز دل مامان امروز بردمت بهداشت واسه چکاپ...دیگه وقتش بود...

خانومه دوباره تا دیدت کلی قربون صدقت رفت وگفت دوس پسر خارجی منو آوردی بازززززمحبت

وتوهم که از خداخواسته نیشت تا بناگوشت باز شد واسش..محبت

اول وزنت کرد نشستی تو ترازو...شکره خدا وزنت عالی بود 10کیلو تموم بودی که با کم کردن سویشرتت و...9800زد تو کارتت.الحمداله نمودارت روبه بالاست شدیدخندونک

بعد قدتو گرفت که اونم از نمودارت بیشتر بود شکرخدا...قدت71بود...

آخرم دور سرت که اونم خوب بود کله گنده مامان...47.

بیخودی نگران بودم...با اینکه خیلی شیطونی و لاغر شدی اما ازنمودار نیفتادی...امیدوارم همین طور رشد خوب ومطلوب داشته باشی تا آخر....

دوست دارم ایلیا عشق طلاییممحبت

اینم آخرین و جدیدترین عکسات....بوس

ایلیا با ورژن جدید..

دوست دارم عشقه مامان....بوسمحبتبای بای




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1394 | 0:36 | نویسنده : مامان مرجان |

دیگه کم کم داره شیش ماهت تموم میشه قنده عسلم...

اینروزا به قدری شیطون و وروجک شدی که روزی هزار بار میگم قربونه نوزادیت...

همش دوست داری در حرکت باشی،یا تو بغل یا خودت دنده عقب...خبرای زیادی واست دارم نفسم....

اولین خبره خوش اینه که آیسان جونی بلاخره به دنیا اومد

جشنجشنجشن

پنجشنبه 18 دی ماه ساعت9صبح تو بیمارستان مردم با وزنه 3260وقده 49 پا به این دنیا گذاشت عسله خاله..

انقدر ظریف و کوشولوئه که ادم ظف میکنه واسش...

اینم عسکش

اینجام روزیه که واسه اولین بار اومد خونه مامانیش

اینم یه عکسه سه تایی(آرتین*ایلیا*آیسان)

من و تو 10روز پیششون موندیم که مامانت حسابی دلی از عزا درآورد و چلوندش...خندونک

خلاصه که قدمش مبارکه ایشاله...خاله سمانه و عمو رضا هم حسابی خوشحالن که خدا یه دخمله ناز نازی بهشون داده...ایشاله تنش سالم باشه همیشه

خبره دیگه اینکه شنبه باید ببرمت واسکن بزنیترسو

قرار بود اون هفته ببرمت اما چون پیشه آیسان بودی ترسیدم اذیتشون کنی.پنجشنبه هم جشنه آیسانه گفتم این هفته ببرمت...

از الان عزا گرفتم...خدا کنه این دفه مثله سری قبل اذیت نشی...باید قد و وزنتم بگیرم...حس میکنم این ماه خیلی خوب وزن نگرفتی.آخه دوبار سرما خوردی و همش گریه میکردی.یه ماهم هست که لثه ت سفت شده و خیلی بیتابی میکنی و بد غذا میخوری...امیدوارم حسم غلط باشه

از غذا خوردنت بگم که همون قبلیارو همچنان میخوری به علاوه بیسکویت که صبحا اضافه شده به صبحونت و غداهای برنجی و هم دوست داری در کنار ما بخوری...نوشه جونت عشقم بخور که خوب بزرگ بشی پسرم...

یک هفته بعد...

شنبه بردمت واسه واکسنترسوگریهگریه

اشکی از من درآوردی که خدا میدونه...از وقتی قطره ریختن دهنت تا وقتی واکسنو زدن و رسیدیم خونه جیییییییییغغغغغغغغغغ میزدی....گریه

جوری عربده میزدی که همه تو خیابون فکر میکردن من تورو دزدیدمعینکخلاصه پدره مامان و دراوردی بچه...

شکره خدا قد و وزنتم خوب بود:قدت ماشاله:69شده بود.وزنتم9کیلو بود که با کم کردنه لباست همون8700شد...دوره کله کدوتم 45بود...

وقتی رسیدیم خونه به خاطره قطره 2.3ساعت خوابیدی اما وقتی بیدار شدی تا دو روز اجداده مبارکه منو آوردی جلو چشام...خلاصه با هر سختی بود این چند روزم گذشت و رفت با اینکه تب کردی دو روز اما مثله اون سری نرفت بالا...خداروشکر

راستی آیسان جونی و هم برده بودیم شکره خدا همه چیزش خوب بود و حسابی رشد کرده بود...خانومه میگفت این دوتا رو واسه هم بگیرید خب دختر خاله پسرخالن...واینکه به من گفت چقدر خواهرزادت کوشولو بود مثله عروسک ظریف وناز بود....آیسانم خیلی بد

شده...درست مثله کوشولوییه شما مامانشو خیلی اذیت میکنه..زردیش دیر میاد پایین و شبا نمیخوابه...قهر میکنه و شیر نمیخوره و خلاصه پدره خاله سمانه رو درآورده...

از شیرین کاریات بگم که چندروزیه رو چهار دست وپات وایمیسی...به قوله خاله مژگانت مثله این عروسک کوکیااااگیجاینم عکس وقتی واسه اولین بار رفتی واسه چهار دست وپا

 

اینم عکسه روزی که واکسن زدی و خیلی خیلی عصبانی بودی

 

اینم تیپای زمستونیته

اینم عکسه 5ماهگیته که شدیدا به پوففففف کردن علاقه نشون میدی

وقتی تو خوابه نازی و من شدیدا علاقه دارم فقظ بشینم نگات کنم...بغل

عکسه دستهای نازت که روزی هزاربار میبوسمش

چون سرت هنوز بعداز 4ماه مو درنیاورده درست و حسابی مامانی چند بار قشنگ تقویتش کرده برات که شکره خدا خوبم جواب داده...اینم عکسش

عسله مامان این چندتا عکسم از ژست های مختلفت که برات میزارم یادگاری بمونه

همه ماله 5ماهگیته

اینجام واسه خودت لم دادی..قه قهه

راستی اینم بگم که علاقه وحشتناکی به لب تاپ داری و هروقت بابای بیچاره میاد سراغش میای ازش میگیری...البته من نمیزارم دست بزنی اما باباتگیج

اینم عکسه وقتی که نشستی پای لب تاپ وبه بابات میگی دستتو بکش کنار...متفکر

اینم یکی دیگه که مشغوله تایپی مهندس کوشولوموم 

الان بیدار شدی و منتظری که از من لب تاپ و بگیری...فعلا بای تا نترکوندیش

محبتبوسچشمک

دوست دارم جوجه طلاییم...بوس




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 12:20 | نویسنده : مامان مرجان |

 

جوجو خوشمله من تازه پنج ماهش تموم شده و وارده ماهه شیش شدهمحبت

از شیرینکاری هات بگم که مامان و بابارو حسابی دیوانه کردی بس که شیطونی ماشاله....از اون ماه که غلت زدن و یاد گرفتی پدره مامانو درآوردی...الان که حسابی راه افتادی و خودت تند تند غلت میزنی و دستتم خودت از زیرت در میاری.چند روز پیش که تو روروئک نشسته بودی و مامان داشت نماز میخوند(میدونی که نشسته نماز میخونم.هنوز زانوهام ورم ودرد داره) دستتو دراز کردی از رومیز تسبیح و مهره مامان و برداشتیتعجبمهرمو که انداختی زمین تسبیحمو انداختی به سوویچه روروئکت ومحکم کشیدی و ....بههههله پارش کردی...تا من نمازم تموم بشه همشو ریخته بودی زمین.نگران بودم نخورده باشی که شکر خدا زود نمازم تموم شد.

دیگه از رابطه ت با اطرافیانت بگم که واسه بابا مجیدت بال بال میزنی.وقتی از سره کار میاد انقدر خودتو واسش لوس میکنی که تا یه ساعت نمیای پایین از تو بغلش...با منم خیلی خوب و مهربونی عشق از چشمای خوشگلت میباره.وقتی دعوات میکنم باهام قهر میکنی و اصلا نگاهم نمیکنیدلغک

اگه حوصله نداشته باشی فوری بغض میکنی مثله این عکس....گریه

عاشقه گوشی هستی و حسابی دست و پا میزنی واسه لمس کردنش...اینجا هم از خودت یه عکسه سلفی جیگرررر گرفتی که میمیرم براشمحبت

دیگه جونم برات بگه:غذا هم سه وعده میخوری دو وعده فرنی و یه وعده حریره بادوم.البته با حریره یه کم مشکل داری و از بافتش خوشت نمیاد اما من مقاومت میکنم و خوشبختانه شما به خاطره دله مامان میخوری...خندونک

راستی الان چند وقته میخوام عکسه تندیس های دست و پاتو که برات درست کردم و بزارم اما وقت نمیکنم حالا بهترین فرصته...تقریبا 1ماه ونیمت بود برات درست کردم اینم عکساش

خب اینم دست و پای خوشمله شما قربونت برم نفسم....

ماهه دیگه هم واکسن داری مامانترسو

خاله سمانم تا دوهفته دیگه آیسان جونی و میاره پیشمون..

چندتا عکس هم از دوستات برات میزارم مامانی

آرتین پسرخالت

پریا دختر داییت

ستایش دخترعمت

آرنیکا دختر خاله نرگس

دوستت طه جونی

 

اینم عکسه تولده دختر عمه هات..مبینا و فاطمه

چندتا از عکسای عشقه کوشولومو هم میزارم

قربونت برم

چشماتو قربون

فدای قشنگیات

دخمله مامان

اگه بدونی چقدر دوست دارم عزیزم....بوس

راستی اینم بگم بابایی اون هفته مامانو سورپرایز کرد و برام یه گوشیه اندروید خرید که خیلی خوبه.این عکسارم با اون برات گرفتم...

از کارهای بامزت بگم که همش تو خونه قل قل میخوری...رو شکم میخوابی و مثله هواپیما دست و پاتو بالا میگیری...به هر جایی هم که بخوای برسی قل قل میخوری و خودتو میرسونوی.روروئکتم کم کم راه میبری که من دوست ندارم چون میترسم به پاهات فشار بیاد هرچی هم بردم بالا اما قد کشیدی ماشاله دیگه پات به زمین میرسه...باباتو خوب میشناسی و واسش بال بال میزنی...

کلماتی مثله

بوووووووووو

گگگگگگگگ

ممممممم

آآآآآآآآآآآآآآآآآ

ویه سری خارجکی که خودتم نمیدونی معنیش چیه رو به زبون میاری..بعضی وقتها میزنی زیره اواز و تا یک ساعت مخه منو میجویی...خلاصه بلایی شدی واسه خودت.فعلا...بای بای

دوست دارم نفسه مامان...محبت

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 | 14:21 | نویسنده : مامان مرجان |

عزیز دله مامان امروز 4ماهت تموم شد و رفتی تو5ماه....صبح بردمت بهداشت واسه زدنه واکسنترسو

اول بردمت چکاپ واسه قدو وزنت...وزنت=7500قدت=65دورسر=42.5

همه چیزت خوب و نرمال بود شکر خدا.بعدش بردمت واسه واکسن.دانشجوها اومده بودن اونجا کار یادبگیرن واونا واکسن میزدن که من اجازه ندادم اونا بزنن.همون خانوم تپله مهلبونه اومد واست زد...عاشقته وحسابی چلوندت قبل از واکسن.بعدش برات زد و جیییییییییغه شماااااااااااگریهو منهیسغمناکشاکی

کاپشن تنت کردم و اومدیم.چون از قبل بهت قطره داده بودم منگ بودی وفقط نق میزدی و غر غر تا خونه...تو کالسکه هم نشستی لج کرده بودی...

اونجا هم 7.8تا دانشجوی پسر بودن که دیوونت شده بودن.ازبغله این میرفتی تو بغله اون و حسابی براشون ادا اطفار درآوردی وخندیدی....ناقلا خوب همجنستو تشخیص میدی....محبت

حالا هم فعلا روپام لالایی و برات آهنگ گذاشتم تا آرامش داشته باشی و بخوابی....میخواستم واسه خودم برم پیشه پزشک که با جیغای شما منصرف شدمسکوت

خب حالا یه کم از شیرین کاریات بگم که اولیش همین امروز بود که از اونجا اومدیم...تو خونه از وقتی اومدیم دستت و گذاشتی رو پات(جای واکسنت)و ورنمیداری.تا حواست پرت میشه برات کمپرس یخ میزارم اما فوری میگیری پرتش میکنی اونورو دوباره دستتو میزاری روشقه قههجیگرم برات کباب شد عسلم...

دیگه جونم برات بگه هروقت عشقت بکشه بازم غلت میزنی حسابی همه جارو زیر نظر داری...جالب اینجاست که دستتم درمیاری از زیرت البته با کلی غرغرو تقلا...

اینم یه عکسه دیگه که رو سینه بابایی خوابیدی و همه جارو زیر نظر داری...قه قهه

دیگه از حرف زدنت بگم که حسابی مخمونو میخوری.تا کسی بهت بگه حالت چطوره انقدر براش حرف مزنی و آغون پاغون میکنی که طرف و به غلط کردن میندازی...جدیدا جیغای بلنده دخترونه میکشی و وقتی من بدوبدو میام سراغت هر هرررررر میخندی.عاشقه شصته پاتی و اگر ببینیش کلی براش داستان میگی منم که مخم هنگ میکنه جوراب پات میکنم که تو دیدت نباشه.اسباب بازی هم که میگیری دستت انقدر میکوبیش به اینور اونور که از دستت بیفته.وقتی هم واست میچینم تو روروئکت که باهاشون بازی کنی همشو تند تند پرت میکنی پایین و وقتی دعوات میکنم عین این بچه تخس ها نگام میکنی و میخندی.دائم هم صدای موزیکه روروئکتو در میاری و با دنده و سویچش بازی میکنی اما هنوز علاقه ای به فرمون نشون نمیدیمتفکرزبان

واسه بابامجیدت که نگو وقتی از سره کار میاد به قوله خودش بدوبدو چه تعریفایی که نمیکنی واسش....یهنیم ساعتی براش تعریف میکنی تا خودت از حال میری....موهاتم ای یه جونه ای زده خخخخخخخخخ اینم عکسش مدرک واسه شیویدات

 

راستی تا یادم نرفته الان چند هفته س بهت غذا میدم...میخوام عادت کنی به مزه ها...البته خیلی کم و روزی1بار در روز...فعلا فرنی نشاسه میخوری.امشب بابا مجید بیاد بدم برات بادومایی که بابایی فرستاده برات و بشکنه ایشاله از فردا حریره بادوم وشروع میکنم...مامان جونی هم برات آرده برنج فرستاده که هم سبکه وهم مقوی.با اونم برات فرنی درست میکنم.شکر خدا خوب غذا میخوری و دوست داری.امیدوارم تا آخرشم همینطور بخوری پوفتو عسیسم....

اینم عکسه آرتین جونیه که تورو بگل کرده...داداشی جونم قربونت برم با اون چشای سیات

راستی اینم بگم با اینکه روروئکتو بردم بالا که پات نرسه زمین اما تمامه سعیتو میکنی که پاتو برسونی زمین و هل بدی روروئکتو...بلایی شدی واسه خودت مامانم.اینم عکست

 

 

 

فعلا بای عشقه طلاییممحبتبای بایبوس

*دوست دارم نفس*




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 آبان 1393 | 11:54 | نویسنده : مامان مرجان |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد